آغازدوباره
|
||
بعضی از روزها از خواب بیدار می شوی ،آنقدر سر خوشی که انتظار هر خبر خوبی را داری.اما امان از روزی که ناخوش باشد .امروز حتی قاصدکها هم خبر از مرگ می آورند.شایدامروز روز مناسبی برای مردن باشد.حتمآ تا ساعاتی دیگر از مردن منصرف می شوم .
آرام آرام سال 91 هم دارد از راه می رسد.صدایش را می شنوی؟
کسی چه می داند در این 1 سال چه بر سر آن خرگوش بازیگوش آمد؟چند بار از دست شکار چیان گریخت؟ و چند مرتبه از دامها جان سالم بدر برد؟
سال 91 سال اژدهاست.امیدوارم اژدهایی خوب و مهربان باشد و آسایش را از مردمم نگیرد.یعنی نه از آتش خبری باشد و نه جنگ و گریز.
اژدها جان کاری کن جهان در آتش تو نسوزد.باشد؟با مردمم مهربان باش.
امیدوارم سال اژدها مبارک باشد.
سال 91 مبارک
روحم درد می کند.هیچ مسکنی در خانه نیست برای آرامشش !
پس می گذارم مرا از هم بدرد.دنیا این روزها چقدر نامهربان است.
نمی دانم این چه رسمی است که زندگی آدمها را، با دو راهی نوشته اند.
حال به هم زن است سرنوشت دو راهی ها.
یکی می رود و دیگری با تمام درد می ماند.
می خواهم همچون باران ببارم،
تا کویر مابینمان سبز شود.
افق رنگ پریده چشمانم،
عادت دارد به نبودن .
بهار که بیاید،
دلت جاری می شود از تلاطم ،
جوانه می زند دستانت،
در گرمی دستی.
و دوباره از نو آغاز می شوی.
آنگاه که روییدی،
از پشت پنجره دوستی ،
برایت دست تکان می دهم ،
به رسم یادگاری ،
و خاطرات گذشته.
یادم باش ،
همانطور که به یادم سنجاق شده ای .
تا حالا شده دلت به امیدی خوش باشد و خدا خدا کنی این امید هر چند ناچیز را از تو نگیرد، ولی در آخرین لحظات تمام امیدت نقش بر آب شود و تبدیل شود به یک حسرت بزرگ؟
حواست باشد تو با من این کار را کردی.
دوستی می گفت: برای زندگی کردن به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد.
اندوه پنهان شده در لبخندت را
عشق پنهان شده در عصبانییت را
و معنای حقیقی سکوتت را
خیلی سخت به آدم می گذرد وقتی می فهمد مدتهاست فراموش شده است.
آن کسی را که روزی می شناختی ،سرابی بیش نبود.
راستی چرا؟چرا یک باره آن همه حسها از بین می روند و تو خود را غریب می بینی؟
تلخ و درد ناک است. انگار صد سال است غریبی.
بین راست و دروغ مثل یک کهکشان بی انتها و ناپیداست .دیگر رنگها برایت موجودیت ندارند.
از دست رفته ای.
نمی دانم ،باید خوب بگردم .شاید روزی پیدا شدم.
کنارت آرومم چه حس خوشرنگی
دستهام رو می گیری میمیره دلتنگی
کنارت آرومم سبکتر از بادم
از شوق چشماته که این همه شادم
(شاعر ناشناس)
شاید این تجربه را داشته باشی.داشتن یک دوست خوب.دوستی که برایت وقت داشته باشد.بتوانی براحتی برایش درد و دل کنی بی محابا .بدون اینکه خرده بگیرد به جنس حرفهایت.
حس خوبیست .انگار سبک می شوی .انگار تنهایی و ترس به یکباره کوله بارش را جمع کرده و زده به جاده فراموشی .
برای چند روز حالت خوب است.خوب خوب
صادق که باشی ،
همه به ریش نداشته ات می خندند.
زیر پایت را خالی می کنند تا زمین بخوری.
بعد برای همیشه خاکت می کنند.
اما باز هم، من این صداقت را دوست دارم.
باشد تا همه رستگار شویم.