لا به لای انگشتانت ،

دانه های تاریکترین شب رج می خورد.

ودریغ،

بودن را به سیاهترین سکوتی که می شناختیم فروختیم .

حیف دستهایم کوتاه است ،

و حقیقت مثل تمام روزهای نبودن ،

تکراری است و تلخ.

کاش خاطراتم ،

بقچه ای می شد

تا پهن می کردمش ،

هر جا که آفتاب می تابید.

دلی که هزار بار شکست ،

قالب مرا هم آوار می کند.

خسته ام از نگاه و چشم و شعر،

خسته ام . 

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک دوست

ولادت باسعادت علی ابن موسی الرضا علیه السلام مبارک باد ![گل]

گلی

چرا خسته باشی..این دل شکستن ها قالب نمیشکونن محکمتر میکنن..و حالا تا کی..شاید تا وقتی که با هر ضربه دیگه به خودت نلرزی![لبخند]

همون همیشگی

سلام عیدتون مبارک !خوبین؟ من دوباره بر گشتم (= پیش منم بیاین[بغل][گل]

هانیل

هممون خسته ایم کی از این عذاب تن خلاص بشیم [سبز]

تارا

سلام زیبا ست من به روزم. مهمانم میکنی به قطعه شعری؟

مژده

سلام عزیزم... رویا جونم... نمی‌دونم چرا با خووندن شعرات دلم هوایی می‌شه... زیبا بود...[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل][بغل][بغل][قلب][قلب][قلب]

یک دوست

سلام رویای عزیزم [ماچ][قلب] ممنون که به یاد منی و به مکن سر می زنی عزیزم

آنیکا

سلام خوبین؟چه خبرا؟آپ نکردین. اما من آپ کردمااااااا [گل][قلب]