سايه اوهام

   در راهپيمايی شبانه پلکهايم ، 

   که هرگز آن را پايانی نيست ،  

   فواره چشمهايم  باز سر به سرم می گذارند .  

   در اين لحظات سنگين ،

   نشسته ام زير سايه تنهايی هايم ،

   و بغضهايم را فرو می دهم از سر ناچاری .

   حالا بعد از اين فقط سايه های گذشته لبخند میزنند .

   خوش بودن يا ناخوش بودنش ديگر چندان فرقی نمی کند .

   وقتی به تو ،به صورت مهربانت ،

   به سر به سر گذاشتنهايت فکر ميکنم ،

   دلم به اندازه دل يک گنجشک ميشود ، تنگ تنگ . 

   خيلی تلخم ،

   مثل يک فنجان قهوه پر رنگ برای بی خوابيها .  

/ 2 نظر / 3 بازدید
ويولت

بهم نخنديا ... خوب چيه نمی دونم جنايت که نکردم اين شعرها مال خودته؟

فراز

نیستی و من همچنان دور خودم و این روزهایم می چرخم و می روم و به رسم قدیم.