می بافیم

دارم بافتنی می بافم ،بافتنی زندگی.

دانه دانه هایش را بدون فکر ،یکی از زیر یکی از رو می زنم .

هر رج که بالا می آید ،کارم را نگاه می کنم  تا اشتباهی نداشته باشد.

بعد با خودم فکر می کنم گیرم اشتباه هم داشته باشد ،فوقش این است بشکافی و دوباره ببافی.

یکی از زیر یکی از رو .

میلهای بافتنی با سرعت می بافند رجهای فکرت را. نخ را دور انگشتانم محکم می پیچم .

فشار دور انگشتانم خود زندگیست.پس زنده ام .آنقدر می بافم تا چیز دلخواهم خوب از آب درآید.

گاهی در این بین باید شیوه بافت را عوض کنم برای طرحی که در ذهن دارم.

این خود زندگیست با تمام تغییر هایش.هیجانش را دوست دارم.

باید حواسم را شش دانگ جمع کنم .بافتهای بی حواس شکافتنهای دوباره می خواهد.

این بهای بی توجهی است اما با توشه ای پر از تجربیات سازنده .

/ 8 نظر / 9 بازدید
عسل

بعضی شکافتن ها شدیدا سخت و دردناک است و هیچ وقت از یادت نمیرود...اگر هزار بار شروع کنی به بافتن خاطره ی آن تجربه هنوز در یادت است و می ماند

ستاره

چه مثال و تشبیه قشنگی بود رویا جون [ماچ]

دختر نارنج و ترنج

چه دیدگاه قشنگی... بافت های بی حواس شکافتن های دوباره می خواهد! عالی بود.. [لبخند]

منصور

سلام از مطالب وبلاگ نازنین خانم شما دروپیدا کردم عجیب مینویسید کمی گیج شدم

نازنین

چه تشبیه جالبی... و من در حال شکافتن بافتهای بی حواس هستم...[ناراحت]

amine

چه تشبيه ساده اما بسيار زيبايي كردي.

آدم

در سوز سرد زمستان ، تن داغ حوایم آرزوس تو این آشفته بازار معرفت نه حوا یک انسانم آرزوس