اصحاب کهف

از رديف نرده های شب که گذشتيم،ريتم انگشتانمان تمام شد،و در تا به تای ذهنيتمان،غرق شديم.همچنان دست در بازوی تاريکی،راه رفتيم و راه رفتيم.و صدای تک ضربهای کفشمان را در دفتر خاطرات مهر ثبت کرديم.به آرامی همانند صدای بال شب گفتی:کاش خوابی تو را در می ربود .وقتی بيدارمی شدی،همه چيز مرتب بود.آنقدر بغض دارم ،که روی پل عبورسرنوشت،سلانه سلانه اشکهای باور را جمع می کنم .همه اش فکر می کنم به آن خواب صد ساله.شانه هايت چه بی تابانه ستارگان را تحمل می کنند.

 

 

 

/ 6 نظر / 8 بازدید
فراز

هيچ زندگی خوبی بدون مشکلات بزرگ نيست..

هانيل

سلام دوستم... پست های آخر کامنت دونیش بسته بود... سر نخ رو گرفتم تا به اینجا رسیدم... میبینم که درگیریهای فکری داری... امیدوارم زودتر با خودت کنار بیای... موفق باشی

یک دوست

چه اتفاقی افتاده رویای عزیزم !؟

گلی

رويای خوبم چه خبر شده؟اين قدر نا اميدی؟؟؟به خاطر چی؟دارم شک ميکنم..اون چيزی که برای من گفتی برای خودت صادق باشه...

گلی

رويا ی خوبم لذت زندگی به اين پستی و بلندی هاست..مقاوم باش..همه چيز درست ميشه..اين متن اصحاب کهف رو خيلی دوست دارم اما نااميدی های بالا ناراحتم کرد!!!

فلفل بانو

سلام رويا جونم مرسی بهم هی سر ميزنی نمی دونی وقتی کامنتاتو ميبينم کلی خوشحال ميشم راستی من داستان اون که اواز خواندن در دنيای ديگرو کامل يه جا خوندم