شاید دوباره بخوانمت

گفت: حرف بزن شاید سبک شوی؟ انگار در این دنیا نیستی.

گفتم :کاش ( ر ) بود.

آنوقت مثل قدیمها می توانستم  درد و دل کنم .سنگینیه این دل 

را با او تقسیم کنم،بدون اینکه در چشمهایم  نگاه کند و سرزنشم کند.همیشه آرام در

کنارم می نشست و به حرفهایم گوش می داد.  می گفتم و می گفتم .

می گفتم که خسته ام از یک عمر دویدن به دنبال دلخواهم.شبها و روز ها ، در آرزوی

رویای رسیدن .

در ذهنم می خواهم تک تک لحظات ثبت شود .ثبت می کنم.

چه خوب و چه بد را.در همین وسطها، اتفاقی می افتد.آرزویم را نقش بر آب می بینم.

هی دور و دورتر می شود با تمام تلاشی که می کنم .انگار که می خواهم با چنگ

و دندان نگهش دارم ،ولی باز دورتر و دورتر می شود.دیگر داشتنش را محال می بینم.

سست می شوم ،می شکنم،و دست آخر نا امید.

رهایش می کنی تا برود به ابدیت بچسبد.

نوشتم تا بدانی دلیل نگفتنهایم را نازنین.

ملامتم نکن حالا.

/ 1 نظر / 4 بازدید
عسل

سلام رویا جون خیلی خوش اومدی! نبینم غمداری دوست خوبم[گل]