معجزه

   صدای چک چک اشکها ديگر نفس نمی زند ،

   فقط به انتظار چرخش موازی آرزوها نشسته ،

   از پشت پنجره فولاد ،  

   تا بيايی و لحظه ای که ديوار از سايه جدا ميشود ،

  دستهای سردش را تکثير کنی .

   انگشتان به دعا دراز شده ام ،

   غرق شده اند در تاريکی ، در سکوت .

    از خورشيد به اندازه طول تاريکی تا نور مانده .

   کبوتری ميايد و مينشيند بر امپراطوريش .

   وقتی تخمش را می چرخاند ،

   انگار زندگی هم ميچرخد . 

   تبديل تخم به موجوديت .

   و من در مسير سبز توحيد ،

   سنگچين شعر هايم را همانند ديوار چين می سازم ،

    و عين حباب صابون در هوا ميگردم .

   تمام پنجره شب است. 

    صدای دلم گرفته ، 

   و ته مانده شعر هايم به سرفه ام  مياندازد .

    چشمهايم را که باز ميکنم ، 

   آنقدر يکی شده ام با پنجره فولاد که تا ابد مرا با خود ميبرد .

   هنوز منتظر معجزه ام .   

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
احمد

وبلاگتون خيلي زيباست.بخصوص شعرهاوتصاويرباهمديگه يك هارموني زيبا دارند.به وبلاگم سربزني خوشحال مي شم

یک دوست

زیارت قبول رویای عزیزم مثل همیشه زیبا و تاثیر گذار ....

گلنوش

رويا انتظار معجزه نداشته باش..تو خودت يه معجزه ای به دنبال زندگی باش..زندگی راه معجزه شدنت رو بهت نشون ميده!

فرا ز

دستانم را بگير تا قلب و جسممان پنجره ها را در نوردد و يکی شود..