روزهای آخر

می خواهم همچون باران ببارم،

تا کویر مابینمان سبز شود.

 افق رنگ پریده چشمانم،

 عادت دارد به نبودن .

بهار که بیاید،

دلت جاری می شود از تلاطم ،

جوانه می زند دستانت،

 در گرمی دستی.

و دوباره از نو آغاز می شوی.

آنگاه که روییدی،

از پشت پنجره دوستی ،

برایت دست تکان می دهم ،

به رسم یادگاری ،

و خاطرات گذشته.

یادم باش ،

همانطور که به یادم سنجاق شده ای .

/ 0 نظر / 9 بازدید