شايد

Image hosted by allyoucanupload.com

می ترسم.

می ترسم  آنقدر صبر و تحملمان طول بکشد تا ديدارمان به قيامت بيافتد.رنج می کشيم .خوب شد خدا فقط رنجمان را می بيند،اما لازم نيست رنج  بکشد.

من و تو يک چيز به هم بدهکاريم.می دانی چيست؟قلبمان

تو را طلب نمی کنم نه بخاطر بی نيازيم،چون بايد صبور باشم و صبور باشم و صبور باشم و ديگر هيچ.......

و می ترسم اين همه مردگی را به اجبار زندگی کردن.

می دانستم سر اين رشته را بگيرم و ببافم از قامت دلتنگی هايم هم بلند تر ميشود.پس می شکافمش .تا دوباره زمان سر گرفتن آغاز شود.

تو که نيستی ،فنجان چای هم با لبخند های من شيرين که نمی شود هيچ تلخی صندلی روبرويم هم می شود درد بی درمان.

 

/ 8 نظر / 3 بازدید
violet

چه متن قشنگی دخترجون هم متنت اشکم و درآورد هم کامنتت ممنون که دوستمی

گلی

رویا جونم اين صبر اصلا يعنی چی..وقتی همين صبر زندگيت رو تبديل به چيزی کرده شبيه به مردگی..اين صبر کردن بی معنيه..و چرا به خاطر صبر بايد رشته ی بافته رو بشکافی..هيچ وقت تا مجبور به شکافتن نشدی نشکافت..راه های بهتری برای درست کردن يه بافته هست...(دو جمله ی آخرت هم بدجوری دوست داشتم!!!)

یک دوست

رویا جون راستشو بگم ؟ هروقت میام اینجا مضطرب میشم ..... بعد تو میای و میگی اصلا مساله مهمی نیست !

فرزانه

چه مشترکه این دردهای بی درمون ... این ترسها !!!!! کاش روزی درمانی کشف کنیم براشون ...

فراز

یقینا رسیدنی در راه است..[گل]

شیرین

سلام . پیشاپیش عیدتون مبارک [گل]

مامانی

پرده بردار ز رخ چهره گشا از بس است عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت تا من دل شده را یک رمق و یک نفس است وب با حالی داری بابای [ماچ][گل]