نااميدم

اینقدر شب و روز بدی را گذرانده ام که حدی بر آن متصور نیستم.کاش می شد بازگشت به عقب .خیلی دور.آنگاه دوباره همه چیز را از اول ساخت .اما اینبار به طرزی صحیح و معقول.حال کسی را دارم که با سر به ته چاهی افتاده و نای فریاد هم ندارد.فقط می توانم به صداهای اطراف گوش کنم. اما توان نجاتی نیست .همه آنچه را که برای خود ساخته بودم فرو ریخت ،بدون امید بازسازی .ای کاش به خواب عمیقی فرو می رفتم و بیداری در آن نبود .هیچ امید و امیدواری به آینده نیست،لااقل برای من .می دانم با جان کندن باید به یک هزارم موقعیت قبلیم برسم.به خدا می سپارمت.امیدوارم خوشبختی از آن تو باشد.

/ 0 نظر / 3 بازدید